هنرى پاتينجر ( مترجم : شاپور گودرزى )
40
مسافرت سند وبلوچستان ( سفرنامه پاتينجر ) ( فارسى )
بديدار آمدند ، ما نيز براى اغلب آنان سفارشنامههائى داشتيم و هريك از هندوان علاقه و ارادت خود را براى اجرا و انجام خواستههاى ما ابراز داشتند . اغلب مىگفتند كه در نابهنگامترين فصل سال بكلات آمدهايم زيرا خان و خانوادهاش و تمام مردم كلات به محل كوچ گنداوا رفتهاند تا از زمستان سخت كلات در امان باشند . بعضى نيز اظهار داشتند اگر دو ماهى در اينجا بمانيم ، با شروع بهار ، خان و همه افراد عاليقدر كلات به شهر بر مىگردند و در همان هنگام نيز تجار قندهارى از راه ميرسند و با پيدايش ايشان هرقدر كه در قوه داشته باشيم مىتوانيم اسب بخريم . در جواب گفتيم نقشه ما نيز چنين است و اگر مىبينيد به اين زودى و در اين موقع از سال آمدهايم بدانجهت است كه مطمئن باشيم اولين خريدار و پيشروترين فرد در معاملات بازار اسب بشويم . در ميان هندوان مردى پير ( نماينده Seit Dureeadna دشمن كراچى ما ) فوق العاده مزاحم بود و با شك و ترديد بما مىنگريست و كنجكاوانه سوالاتى مىكرد و كليه حركات و روابط ما را بدقت زير نظر گرفته بود . سرانجام صريح و بىپرده اظهار داشت كه نسبت بشغل ما مشكوك است و تصور نمينمايد كه ما تاجر اسبفروش باشيم و همچنين از اينكه براى او نامه و سفارشنامهاى نياوردهايم اظهار تعجب و تحير نمود . از مفاد گفتگو و خطابههاى وى بر من و كاپتن كريستى محرز گرديد كه از قصد ما از پيش مطلع است و چهبسا كه از جانب دشمنان ما دستور دارد تا كليه كارها و جزئيات حركات ما را مراقبت نمايد . بالاخره به بهانه اينكه بايد غذائى بخوريم از كنجكاوى پيرمرد هندى و نگرانى ساير مهمانان خود را خلاص كرديم . در آخر شب شالومول دوباره نزد ما آمد و بيشتر قصد وى از ديدار شبانه آن بود كه از احتياجات و خواستههاى ما مطلع گردد . از آنجهت كه لباسى همراه نداشتيم و آنچه بر تن داشتيم آلوده و مندرس شده بود ، خواستيم لباس متناسب زمان و مطابق با محيط محل برايمان فراهم كند و همچنين در مورد پارهاى از ضروريات ديگر كه در هنگام توقف به آن نيازمند بوديم دستوراتى داديم . پس از رفتن شالومول پتوهاى زبر « 1 » ( كوملى ) خود را در كف اطاق پهن كرده و خوشحال از اينكه براى مدتى از
--> ( 1 ) - نوعى پتوى درشتباف